زندگی‌نامه

زندگی‌نامه‌ی نصرُک به قلم حسام‌الدین نقوی

محمد ذوالفقاری گردآورنده‌ی ترانه‌های او زندگی نصرک را در هاله‌ای از ابهام دانسته است؛ زیرا امروز دیگر تحقیق میدانی در مورد زندگی او به دشواری امکان‌پذیر می‌باشد چرا که بسیاری از همروزگاران وی اکنون در میان ما نیستند و اظهارات برخی دیگر نیز به دلیل کهولت سن قابل اعتماد و اعتنا نیست (ذوالفقاری، بی‌تا:6) اما از خلال نوشته‌های این پژوهشگر و از میان مجموع گفت‌و‌گوهایی که درباره‌ی او به عمل آمده و به استناد برخی از ترانه‌هایش و فهم هرمنوتیک از مجموع این اطلاعات پراکنده، می‌توان زندگی‌نامه‌ی او را به اختصار به شرح زیر بازسازی کرد:
نامش نصراله بود و او را نصرک صدا می‌کردند. وی مردی سیاه‌چرده و بازمانده‌ی نسلی از سیاه‌پوستان آفریقایی بود که سال‌ها پیش در غربتی ناخواسته به سواحل ایران آورده‌می‌شوند. {یافته‌های جدید محمد ذوالفقاری نصرک را سبزه‌رو و بی ارتباط با نسل سیاه‌پوستان آفریقایی تبار می‌داند./توضیح وب‌سایت نصرک}
خانواده‌ی نصرک به صورت آبا و اجدادی به شغل زرگری مشغول بوده‌اند و به اقتضاء حرفه‌ای که داشته‌اند برای طلاسازی و خرید‌و فروش آن همچنین اشتغال به کارهای دیگر از جمله ثمرخری باغ‌ها و نخلیات در روستاهای آباد این منطقه، در ابتدای فصل تابستان به روستای ایسین و سایر روستاهای اطراف بندرعباس و میناب نقل مکان نموده و هر از چند سالی از شهری به شهر دیگر سفر کرده و نصرک نیز با آنها همسفر می‌شده است. آنها به اقتضای محل سکونت و وضعیت اقتصادی آن محل به کارهای دیگر مانند ماهی فروشی، صیادی، دربانوردی مشغول می‌شده‌اند.
براساس شنیده‌ها مبدأ و قدیمی‌ترین محل سکونت این خانواده یکی از محله‌‌ی ماهی‌فروشان بندرلنگه به نام محله‌ی سایق بوده است. از آنجا به میناب و روستاهای بین‌راه بندرعباس و میناب مانند دهنو و قلعه‌قاضی نیز نقل‌مکان می‌کرده‌اند (گفت‌و‌گو با غلام خودستان) و بنابه روایتی خواهر نصرک در روستای قلعه‌قاضی متولد شده است. بر این مهاجرت‌های فصلی یا دائمی جزیره کیش، قشم، باسعیدو و دبی را نیز باید اضافه کرد زیرا بسیاری از خواهرزاده‌های او از جمله محمد، عبداله، احمد، زبیده، معصومه در شهرهای دبی و جزیره لافت و بندرعباس به خاک سپرده شده‌اند(گفت‌و‌گو با محمد زرپور).
ظاهراً نصرک پس از فوت پدر و مادرش در روستای دهنو و قلعه‌قاضی، همراه با خواهرش به بندرعباس نقل مکان می‌کند. خواهر نصرک در بندرعباس ازدواج می‌کند و پس از ازدواج برای ادامه‌ی زندگی با همسرش به دبی می‌رود و صاحب چندین فرزند می‌شود. بعضی از آنها در دبی ماندگار شده و بقیه به بندرعباس و جزیره قشم نقل‌مکان می‌کنند. این مهاجرت‌ها و نقل‌مکان‌ها صرفاً برای بازاریابی و فروش طلا نبوده است. بلکه به خاطر بروز بعضی از بیماری‌های واگیر مانند وبا و طاعون در میناب و دبی و همچنین قوانین سربازگیری، بالارفتن عوارض گمرکی، کشف حجاب، متحدالشکل‌کردن لباس و همچنین جنگ‌های جهانی اول و دوم و بروز حوادث طبیعی مانند زلزله، خشکسالی، اختلافات و کش‌مکش‌های داخلی و فرار از این مخمصه‌ها نیز بوده است.عبداله دایی نصرک ناخدای زبردستی بوده و بر روی یکی از لنج‌های بزرگ (بوم) کار می‌کرده و بین بندرلنگه-دبی-بندرعباس و … تردد می‌کرده و گاهی نصرک و سایر خویشاوندان را نیز با خود می‌برده است و این نقل مکان‌ها و سفرهای دریایی را برای انها هموار می‌نموده است (گفت‌و‌گو با غلام خودستان).
به روایت زنده‌یاد ارسلان عطایی نصرک مردادماه 1332 در بندرعباس در سن 68 سالگی در خانه نجف گرمساری می‌میرد و او را در قبرستان اطراف امامزاده سیدکامل بندرعباس به خاک می‌سپارند. از این رو و اگر این نقل‌قول درست باشد، می‌توان تولد او را سال 1264 شمسی دانست.
نصرک در جوانی احتمالاً در جزیره‌ی باسعیدو دچار بیماری رشته (پیوک یا نارو) می‌شود چنان که خود سروده است:
ای دادو بیداد از ستمِ نارو (ای داد و بیداد از رنج مرض رشته)
Ey dād vo bidād az setame nāru
ای ناله و فریاد از ستمِ نارو (ای داد و بیداد از رنج مرض رشته)
Ey nāleh vo faryād az setame nāru
مَردُن نام‌آور، زَنُن ماه‌پیکر (مردهای نام‌آور و زنان زیبا)
Mardone nāmāvar zanone māh peykar
خافتی به روی بستر، از ستم نارو ( در بستر خوابیده‌اند از رنج مرض رشته)
Khāfty ba ruye bastar az setame nāru
ده سالگی که گَشتم، پس لَهَرُ می‌گشتم (ده ساله که بودم پشت‌خانه‌ها گشت می‌زدم)
Dah sālegi ke gashtam pase laharo migashtam
بیست سالگی رسیدم، عیش و نشاطی داشتم (بیست ساله که شدم، عیش و نشاطی داشتم)
Bist sālegi rasidam eshq o neshāti dāshtam
(ترانه‌های نویافته نصرک، نقل از محمد زرپور)
به نظر می‌رسد که این بیماری پس از بیست سالگی دامن‌گیر او شده و وی چندین سال از دوران جوانی خود را با این بیماری سر می‌کرده تا اینکه کرم نارو را از پای او بیرون می‌آورند و او از این بیماری نجات پیدا می‌کند و از همین زمان نیز شادی و نشاط به زندگیش راه پیدا کرده و طبع شعریش شکفته می‌شود(گفت‌و‌گو با محمد زرپور).
بعضی از ترانه‌های او از صلابت بسیاری برخوردار است-حوجی کل صفر- و نشان می‌دهد که وی تا حدودی با ادبیات کلاسیک و شعر فارسی در حد مکتب‌خانه‌ای آشنا ‌بوده است. گرچه تاکنون کسی در این مورد اظهار نظری قاطعی نکرده اما از آنجایی که یکی از کارهای او نقالی شاهنامه‌ی فردوسی نیز بوده است گمان می‌رود که تا حدودی سواد مکتبی خواندن داشته است زیرا از شخص کاملاً عامی و ناتوان از خواندن و نوشتن، سرودن جنین ترانه‌هایی بعید به نظر می‌رسد و طولانی بودن برخی از ترانه‌ها و حفظ ردیف و قافیه در آنها نشان می‌دهد که تمامی ترانه‌های او فی‌البداهه نبوده‌اند بلکه تعدادی از آنها قبلاً یادداشت می‌شده و یا در ذهن می‌پرورانیده است.
نصرک مردی سیه‌چرده و سبزه و بالابلند بود با دماغی کشیده و از ناحیه چشم مشکل دوبینی داشته است و به قول بندری‌ها “بالابینک” (لوچ) بوده و انحراف چشم داشته است.
خودش در ترانه‌ی /کور بد ایمن/ خود را این‌چنین خطاب کرده است:
… نصرک نامحرم تُ از ما چه‌توا (نصرک نامحرم تو از ما چه می‌خوای)
Nasrok nāmahram to az mā che tavā
کور بد ایمن میای خونه‌ی ما (کور بد ایمان نیاین خونه‌ی ما)
Kure bad imon mayai khonaye mā
یا در ترانه‌ای دیگر نیز به لوچ بودن خود اشاره‌ای کرده:
ای کورِ کاچِ سُر تلو ( ای کورِ لوچ لب کلفت)
Ey kure kāche sor telow
(ذوالفقاری، بی‌تا)
وقایعی که نصرک در ترانه‌هایش به آنها اشاره کرده یا از او باقی‌مانده است، وقایع سال‌های 1300 هجری تا پایان زندگی او – 1332- را دربرمی‌گیرد و نشان می‌دهد که او از میانسالی به سرایش ترانه‌گرایش پیدا کرده است. وقایعی مانند متحدالشکل کردن لباس، قانون نظام وظیفه‌ی اجباری، کشف حجاب، یوزپلنگ یا ترانه‌ای که به وقایع جنگ‌جهانی دوم سال‌های 1324-1320 بازمی‌گردد مانند ترانه‌ی پیوست شماره‌ی 6 ص 83
گندم و جو گِرونِن(گندم و جو گرونه)
gandom o jow geronen
سیگار دونه‌ی پنجاه کِرونن (سیگار دونه‌ی پنجاه قرونه)
Sigār doney panjāh kronen
رسمِ گرامافون گُم بو (اسم گرامافون گم شد)
Rasme germafon gom bu
کصّه‌ی رادیونِن (قصه‌ی رادیو است)
Kessey rādiyonen
(ذوالفقاری، بی‌تا: 83)
در سال 1320 او از مسافرت‌های فصلی دست کشیده و از دبی به بندرعباس مهاجرت می‌کند و تا پایان زندگی در همین شهر می‌ماند(محمد زرپور-گفت‌و‌گو). در این ایام وی در منزل حاجی کل صفر که کارمند اداره‌ی گمرک بندرعباس بوده است زندگی می‌کرده و محل زندگی وی در یکی از غدیر (گل‌کنی)های موجود در بندرعباس- حدفاصل چهار راه سازمان فعلی و منبر کرتی karati- بوده است به گفته‌ی ارسلان عطایی در این برهه وی به کار بنایی و کارگری ساختمان روی می‌آورد و هر روز پس از فراغت از کار روزانه با ساز ابداعی خود-زه‌زه- به سرایش ترانه و آواز‌خوانی می‌پرداخته است.او در همین سال‌ها با مادر کربلایی محمدغلام (کل غلوم) مطلّقه‌ی محمدعیدعلی-کارمند گمرک بندرعباس- که مردی سفیدپوست بوده است ازدواج می‌کند. – مادر کل غلوم زنی سیاه‌پوست بود و متولی و خدمت‌گزار امامزاده سیدکامل بندرعباس بود-. وی علاوه بر کار بنایی، گاهی نیز به کار کوله‌کشی در بازار و اسکله‌ی بندرعباس مشغول بود(ابراهیم منصفی در گفت‌و‌گو با ارسلان عطایی). از ترانه‌های او پیداست که تا سال 1314 که قانون کشف حجاب وضع می‌شود وی ازدواج نکرده و خواهر خود را نیز از دست داده است.
نصرک بکن شکر خدا … (نصرک خدا رو شکر کن)
Nasrok bokon shokre khodā
نه زن اتستن نه دادا … (نه زن داری نه خواهر)
Na zan etasten na dādā
(همان:37)
سرانجام چنان که گفته شد وی در تیرماه 1332 در سن شصت و هشت سالگی در بندرعباس، در خانه نجف گرمساری فرزند عباس غلامرضا که سرکارگر اداره گمرک بندرعباس بود، فوت نمود. زن عباس غلامرضا که مادر نجف بود همیشه از طرفداران پرو‌پاقرص نصرک و اشعار و ترانه های او بود. زیرا زمانی که نصرک زنده بود، با زنان محله‌ی کرتی، سیاهان، گورفرنگ و سیدکامل همکاری نزدیکی داشت زیرا زنان و دختران این محله‌ها از شاگردان و همسرایان موسیقی نصرک بودند و مادر نجف هم آنها را سرپرستی می‌کرد. نجف خود نیز از بازنشستگان گمرک بندرعباس بود. سرانجام نصرک که در خانه‌ی نجف گرمساری بدرود حیات گفت به وسلیه‌ی نجف و پدرش در نزدیک امامزاده سیدکامل بندرعباس به خاک سپرده می‌شود(ابراهیم منصفی در گفت‌و‌گو با ارسلان عطایی).

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت نصرک